|
ادبیات ایران و جهان
|
سالی
نوروز
بیچلچله
بیبنفشه میآید،
بیجنبشِ
سردِ برگِ نارنج بر آب
بی
گردشِ مُرغانهی رنگین بر آینه.
سالی
نوروز
بیگندمِ
سبز و سفره میآید،
بیپیغامِ
خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بیرقصِ
عفیفِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراهِ بهدرکوبی
مردانی
سنگینی
بارِ سالهاشان بر دوش:
تا
لالهی سوخته به یاد آرد باز
نامِ
ممنوعاش را
و
تاقچهی گناه
دیگر
بار
با
احساسِ کتابهای ممنوع
تقدیس
شود.
در
معبرِ قتلِ عام
شمعهای
خاطره افروخته خواهد شد.
دروازههای
بسته
بهناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ
اشتیاق
از
دریچهها دراز خواهد شد
لبانِ
فراموشی
به
خنده باز خواهد شد
و
بهار
در معبری از غریو
تا
شهرِ خسته
پیشباز
خواهد شد.
سالی
آری
بیگاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد
شد.
"احمد شاملو"

او اکنون در زیبایی و اندوهش از وی دور بود. او را به حال خویش رها کرد. پس بی هیچ کلامی از کنارش گذشت هر چند دلش ازرده گشت که او انچنان دور بنماید و وی نتواند بر او دست یابد و در جهت یاریش کاری بکند و باز بی هیچ کلامی از کنارش می گذشت اگر او در همان لحظه به اختیار خویش به وی نداده بود چیزی را که می دانست او هرگز طلب نمی کند و صدایش نکرده و شال سبز را از روی قاب عکس برنداشته و به سویش نرفته بود چون می دانست که او می خواهد حمایتش کند.
ناقوس زندان به صدا درامد و قلبم را به هیجان اورد. روی پا بلند شدم و از جا پریدم. لباس پوشیدم، برایم روشن نیست که کجاست و چرا؟
من در همان احساس هستم که زمانی در کودکی حس کرده بودم. به خاطر می اورم یک شب پیکره مادر مقدس را به خانه مان اوردند. من خوابیده بودم، ناگهان بیدارم کردند.
نگهبان مرا به حیاط زندان هدایت می کند.
شب ارام و پر ستاره ایست، در زندان اتشی طلایی شعله ور است.
من دور خود در زندان می گردم. هنوز خواب به کلی از چشمانم نپریده است.
روزی که شبهنگام تمثال مادر مقدس را به خانه اوردند من کودکی بیش نبودم. پیکره مادر مقدس را کنار من گذاشتند. من کنار مجسمه اسباب بازی خرگوشم را گذاشتم. اسباب بازی را دور انداختند.من دیگر اسباب بازی نداشتم.
نگهبان در حالی که چشمانش را تنگ کرده است با فانوس مرا تعقیب می کند.
"در تبعید"
زندان انفرادی
الکسی میخانیلوویچ رمیزوف
جدی بوده مگر بعدها دانستم
از طعن نامردمان سیر شده دانستم
به کسی بدی کرده ام شاید ، کاش می دانستم
وجدان و عرفان و حمیتی دارم
من به حق و حقیقت محبتی دارم
به حقوق دیگران هم رعایتی دارم
دزدیده ام مگر چیزی از کسی، کاش می دانستم
قانون را سایه ای بی منت گمان بردم
سعی و تدبیر را سرمایه ای گمان بردم
صداقت را پر شاءن غایتی گمان بردم
راه را مگر گم کرده ام ، کاش می دانستم
به زندان شده ضیق و ضلمت دیدم
از وطن شده موت و محنت دیدم
چه زمان از که من شفقت دیدم
پرستش بت کرده ام مگر، کاش می دانستم
"Ihsan Adli"
(ترجمه از متن ترکی)
محمد فرخی یزدی، (۱۲۶۸ یزد - ۲۵ مهر ۱۳۱۸) شاعر و روزنامهنگار آزادیخواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر نشریات متعددی از جمله روزنامه طوفان بود. او همچنین نماینده مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او نامعلوم است. از او به عنوان شاعر لب دوخته یاد می شود و شاید نزدیک ترین شاعر در رنج و محنت و نیز سبک شعری به مسعود سعد باشد.
شب چو در بستم و مست از مینابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهر
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
ازباغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را "ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف ! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق "رحیم و رجیم" نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
"فاضل نظری"
کجا دفن می کنی مرا؟
اه، در میان دشتی فراخ
تا که خاک زودتر تواند بگسلد
بند بندم را
و بادهایم و اسمانم
که دیری عاشقشان بوده ام
شاید اندکی برگیرند
از به جای مانده ام
که شاید بخندم من پیش از ان دیردم
و چون رایحه گل و چمن
بخندم من بر روی خورشید و پرندگان
و با عشق بخندم من.
پس بپوشان صورتت را
در میان موهایم از چمن
نفس بکش عمیق، نفس بکش
بهترین نکحتم
در میان گلهایم، گل گونه ام
در میان شقایق های سرخ بهاری
اه که قبلم با تو تکرار خواهد کرد
قلب مرا.
و مبادا که بهراسی تو
که در این دگردیسی من
بسیار گونه ام.
چه کسی اکنون نجوا می کند
از من و بی من؟
بادی فراری که چون محاجری می گریزد
و ابهایی که گریزپای روانند
و روحی که براه خویش می رود
اینها چگونه آدم هایی هستند؟
بر پشت دایره ها مثل خواب راه می روند
پرنده هایی هستند که با بالهای حروف اسفرجانی
بر برگهای جهان خواب می روند
با یک گراور آهویی
از خاستگاه پیشانی
و نیشگون شیرین دندان آبدار عشق نخستین را دارند
بر لاله های گوش
و موهای زیردریایی که در میانه باران ماهیان ریز
فرو می ریزند
مثل درختهای زیبایی در جایی
که چشم هیچ تماشاگری در کار نیست
چگونه آدمهایی هستند
که وقتی تو پیش من می آیی
و در اتاق می مانی
آنها هم می آیند؟
"رضا براهنی"
به شامگاهان ناله فاخته
بلند می شود ارام در جنگل.
گندمزار پایین گرفته سرش،
چون سرخ رنگ دسته کوکنار.
رعد تاریک می راند
بر بالای تپه.
صدای پیر زنجره
می میرد در مزرعه.
برگ های درخت بلوط
حرکتی دیگر نمی کند.
خش خش لباس تو
بر پلکان مارپیچ.
سوسوی ساکت شمع
در اتاقی تاریک؛
دستی نقره ای
می کشد روشنی؛
شبی بی ستاره و نسیم.
"گئورگ تراکل"
متن انگلیسی شعر بالا در ادامه مطلب...
مردی انجا نفس می کشد با روحی سخت مرده
کسی که هیچگاه به خود نگفته
این زمین سرزمین من است
او که هیچگاه قلب اش نسوخته در سینه
گاه بازگشت قدمهایش سوی خانه
پس از پرسه بر سواحلی بیگانه
نفس می کشد گر انجا چنین مردی، رو، ندایش ده
برای او نخواهد سرود هیچ نوازنده دوره گردی نغمه ای
باشد که نامش پر افتخار، بلند اوازه اش
فراتر از مرزهای ارزو قلمرو ثروتش
باشد کزان او نام و مقام و مال
در او به انجمن جمع است بس زوال
هر زنده ای که نام، خواهد تاوان دهد
و دوباره مرده ای ، خواهد شد فرو
درون خاک پست، کزان یافت فراز
بی اشکی، بی افتخاری، بی نغمه ای
"سرود ششم-قسمت اول"
متن انگلیسی شعر بالا در ادامه مطلب...
ارام
ارامتر از نفسهایی که کنارم
بر سینه های غریبه ای
بالا
پایین
می روند
در می نوردد تمام دیوانگی های دیروزیم
صلات ظهر...
تیرباران می کنند مرا
مردمی که نمی شناسم
و مردمی که با مسلسل
موسیقی مردمی می نوازند
عصر...
و من در خلوت عزادار زیر پنجره
چمباتمه می زنم
و تنها روشناییم
ارام ارام خاکستر می شود...
"PEN"

ستاره درخشان ای کاش استوار بودم چون تو
نه در تنهایی خیره کننده ات بر اسمان شب
و تماشاگری با پلک هایی گشوده تا ابد
چونان زاهد بی خواب و صبور افرینش
آبهای خروشان در حرکات رهبانیشان
می زدایند پلیدی از سواحل ادمی
یا خیره مانده بر تازه فروافتاده نقابی
از برف بر چهره کوه و دشت
نه__هنوز همچنان استوار، هنوز پایدار
سر گذاشته من بر بالش سینه های عشقی لطیف
تا ابد در احساس فراز و فرود ارامشان
تا ابد بیدار در تلاشی شیرین
هنوز، هنوز گوش سپرده به نفس های گرم او
و اینچنین زندگی تا ابد، یا که درک باید کرد مرگ
"جان کیتس"
متن انگلیسی شعر "Bright Star" و نکاتی پیرامون ان در ادامه مطلب...
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن
درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار مکاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون
چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر
چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش
شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
"مولوی"
[دیوان شمس]
ایستاده بودیم کنار برکه ای به روزی زمستانی
و خورشید سفید بود و پریده رنگ، گویی از شماتت پروردگار
و برگهایی چند پراکنده گشته بود به روی قحطی زده چمنزار
و خاکستری بودند برگهای فرو افتاده از درخت خاکستری
در چشمخانه چرخان چشمانت چنان که گویی
بی حوصله از معماهای ملال اور حل شده سالیان دور
و کلماتی در رفت و برگشت مدام میانمان خسته
از این بازی که درعشقمان که بیش از دیگری باخته
لبخند بر لبانت مرده ترین موجود
انقدر زنده حال که بتواند بمیرد بر لبانت باز
و می روفت زهرخندی تلخ بر لبانت ان نیز
چون بالهای پرنده ای منحوس ...
و از ان زمان، درسی سخت که می فریبد عشق
و نمی دهد حاصلی جز بی حاصلی، شکل داد در نظرم
صورت تو را و خورشید نفرین گشته خدای را و درخت را
و برکه ای را با کناره ای از برگ های خاکستری
"توماس هاردی"
متن انگلیسی این شعر در ادامه مطلب...