|
ادبیات ایران و جهان
|
در زیر اسمان پرستاره و فراخ
بکنید گورم را و رهایم کنید رها
خرسند از زندگیم، مسرورم از مرگ
برجای مانده تنها از من وصیتی به جا
باشد که بر سنگم حک کنید این شعر:
اینجا ارمیده او، جایی که ارزویش بود
ملاح را خانه ، خانه بر اب است
و صیاد را خانه بر تپه بنیاد است
متن اصلی انگلیسی شعر در ادامه مطلب...
جان کیتس (1821-1795) یکی از برجسته ترین شعرای مکتب رمانتیسم انگلیس با وجود عمر کوتاه 26 ساله خود منبع الهام بسیاری از شعرای بزرگ چون الفرد لرد تنیسون و ویلفرد اوون گشت. سبک کیتس در سرودن شعر مشتمل بر انتخاب ظریف و وسواس گونه کلمات و تصویرسازی های احساس برانگیز و رومانتیک اوست. او در زمان خود از سوی منتقدین با نقدهایی بسیار تند مواجه شد به گونه ای که پیش از مرگ بر اثر سل در بستر مرگ وصیت کرد بر سنگ قبرش حک کنند: « اینجا کسی ارمیده که نامش بر اب حک شده بود». شعر زیر نماد بارزی از این اندوه و گویی پیش بینی شاعر از مرگ تلخ خویش است. از مشهورترین شعرهای او می توان به هایپریون، اندیمیون و قصاید یا چکامه های کوتاه او چون "قصیده ای به بلبل" یا " قصیده ای در سودازدگی" اشاره کرد.
انگاه
که ترس بر تنم می نشیند مبادا هستیم نیست شود
پیش از انکه قلمم را یارای خوشه چینی ذهن مملوم باشد
پیش از انکه کتابهای انباشته را مجالی شود در خطوطشان
انباشتن تمام رسیده دانه هایی چون غنی انباری از غلات
انگاه که به صورت ستاره گون اسمان شب می نگرم
نقش بسته بر ان نمادی ابری از عاشقانه ی عظیم
و در اندیشه که شاید انقدر زنده نمانم که توانم تعقیب،
سایه هایشان را با دستان سحر امیز شانس و اقبال
و انگاه که احساس می کنم، ای موجود زیبای ناپایدار
که بر چهره ات نخواهم توانست نگریست دیگر بار
نبرده هیچ لذتی از قدرت جادویی عشقی بی انعکاس
پس انگه تنها می ایستم بر ساحل این جهان فراخ
غوطه ور گشته در افکار، تا انکه غرقه گردنند
عشق و شهرت به تدریج در هیچی مغاک
"جان کیتس"
متن اصلی انگلیسی شعر بالا در ادامه مطلب...
دریافتی سخنم را شاید
درنیافتی شاید هم
سخن کوتاه می کنم.
انک در گشوده شد
امد زنی که انتظارش بود
__منتظرت گذاشتم؟
__ بسیار...
مشکلی نیست اما...
زن
گرفت از دستان مرد جوان
مرد جوان
گرفت، زن را
از کمر به میان
به مشتی شکست شیشه را
نشستند در قاب پنجره...
اویخته پاهایشان به درون شب...
چون اعماق دریایی درخشان
در سرشان، می سوزد شب در اطرافشان
به درون مغاکی تیره و تهی، اویزان پاهایشان
در نوسان است پاهایشان...
...لبهایشان...
دوست داشتن بی نقص هنری است جوانمردم،
دوست بدار اینک!
حال که در سرت شبی است پر از ستارگان،
رخصت می دهم تو را
به دوست داشتن تا نهایت توان...
"ناظم حکمت"
از «"قسمت سوم __ سرانجام ژوکوند"»
متن اصلی ترکی شعر در ادامه مطلب...
باشد که خداوندگاری انتقام جو ندایم دهد
از بلند عرشش به استهزا: "تو موجود محزون من
بدان که زجر توست وجد من
و عشق از دست رفته ات سودی از نفرتم!"
پس تحمل می کنم با تنی درهم فشرده و می میرم
رویین تن شده از احساس زجر ناسزاوارم
کم اسوده که نیرومند تر از منی
اراده کرده بر اشکهایی سهم من
گر اینگونه نیست، چیست، لذت مرده در اغوش من
و چرا نشکفته ها بهترین امیدها همیشه کاشته اند؟
قربانی ابله است مانع خورشید و باران
ناله نصیب کرده مرا، در قمارِ سرور، نرد
پراکنده بودند بی تردید، این نیمه کور پیشگویان
در سفرم، سعادت را سوداگر، درد
"توماس هاردی"
متن انگلیسی این شعر در ادامه مطلب...
شب بوي هذيان و تب مي دهد
اتوبوس
تند و برهنه
خواب سياه خيابان را مي پراند
و دهان هاي باز
چشم هاشان را به آخر راه بسته اند
مردي با چشمدانش به آن طرف زوزه و مرگ مي رود
زني در بستر دعاهايش آبستن مي شود
و از آستين بريده اش
بچه هاي نارس مي ريزد
مسافر خواب هاي آشفته!
نمي داني كجاي دنيا بهارنارنج مي فروشند؟
من از راه رسيده ام
براي بچه هاي نارسم
گهواره اي از بهارنارنج مي خواهم
مسافر خواب هاي آشفته!
دهانم باز مانده
چشم هايم رو به آخر راه بسته شده
اما هنوز
تو با چمداني پر از زوزه و مرگ
به آن طرف هذيان و تب مي روي
اتوبوس
تند و برهنه
روي خواب هايم راه مي رود
"فرزانه قوامی"
تبسم نمناک کوچه ای باریک و بن بست
مرا به زمین سرد می نشاند
مرا به خاطره ی، خلوت لحظه های وجودم می کشاند
نفس می کشم سرد و خشک و خلط اور
روحم را به کف اسفالت خیابان تف می کنم
ادامه می دهم با سیگاری در دست
خفگی احساس دود شدنم را
از کنارم می گزرند
دست در دست هم کسانی و مرا
در خنده های سرخوشانه شان تکرار می کنند
پای نهاده بر بغض گلوی من
کنار هم قدم می زنند
شتابان به جایی که من
سالهاست از ان بر می گردم
با هر تبسمی، با هر نوازشی
نزدیک تر می شوند
به جایی پشت کوچه ای باریک و بن بست
"PEN"
بخت از دهان دوست نشانم نمی
دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد
از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم
اینم همی ستاند و انم نمی دهد
مردم در این فراق و در ان پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد
زلفش کشید باد صبا چرخ صفله بین
کانجا مجال باد وزانم نمی دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه ره به میانم نمی
دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدی زمانه زمانم نمی دهد
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
حافظ ز اه و ناله امانم نمی
دهد
"حافظ"
****
در رویایم گریستم
خواب دیدمت خوابیده در گور
بیدار گشتم و اشک
سرازیر هنوز از گونه ام
در رویایم گریستم
خواب دیدمت تنها گزاشتی ام
بیدار گشتم و باز گریستم
دراز و تلخ
در رویایم گریستم
خواب دیدمت با منت، همچنان مهربان
بیدار شدم و هنوز
اشک چو سیلی از دیدگانم روان
"هاینریش هین"
متن انگلیسی شعر "در رویاهایم گریستم " اثر هاینریش هین در ادامه مطلب
شاید شایسته عشق تو نباشم
مرا ملامت مکن ــ
تو، امید ها و ارزوهایم را
به فریب پاسخ گفتی
و هماره خواهم گفت ظلم روا داشتی ام
نمی خواهم بگویم: چون مار حیله گری
تو تنها بیشتر وقتها
دلت را به عشق ها و خاطره های تازه می سپاری
دلت را که مجذوب لحظه هاست
و محبوب های بسیار دارد
هنوز قلبت به تمامی در گرو کسی نیست
اما این نمی تواند تسلای خاطرم باشد
...
"لرمانتف"
ادامه این شعر در ادامه مطلب...
مهمانخانه ای متروک بر فراز دریایی نا خوش امد گو
و پشتش خارزاری؛ در ان
مردی با دستکش سفید گودالی می کند
به ابعاد دقیق یک گور
در گوشه ای از سالن مستخدمه ای جوان
خیره به حوضچه ای از اب سرخ
موهایش سفید و دستانش چروکیده
دندان کوسه از گوشهایش اویزان
...
"نیکلاس کریستوفر"
ادامه ترجمه و متن انگلیسی شعر در ادامه مطلب...
نمی توانم زیبا نباشم
عشوه یی نباشم در تجلی جاودانه."مدایح بی صله"
احمد شاملو
پر اب دو دیده و پر از اتش دل
خاک ره او شدم به بادم بر داد
***
هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد
هر پاکروی که بود تر دامن شد
گویند شب ابستن و این است عجب
کاو مرد ندید از چه ابستن شد
"حافظ"

برای این که به خودتون ثابت کنین زنده هستین باید خودتون را بکشین. اره ، اگه موفق شین معلوم میشه که قبلا واقعا زنده بودین برعکس اگر موفق نشین بازم میتونه دو معنی داشته باشه: یا اینکه قبلا مردین یا این که جاودانه و نامیرا هستین.
"مهمانسرای دو دنیا"
{اریک امانوئل اشمیت}
فریدون مشیری (۱۳۷۹ - ۱۳۰۵) از معروفترین شعرای معاصر ایران است او در تهران و خانواده ای اهل شعر و ادب دیده به جهان گشود او از اوان جوانی به سرودن شعر پرداخت و نخستین دفتر شعریش در سال ۱۳۳۴ با نام تشنه طوفان انتشار یافت. مشیری در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد. او در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شد و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت و در عین حال کار مورد علاقه ی خود روزنامه نگاری را با جدیت دنبال کرد و سالها عضو هیات تحریریه مجلاتی چون سخن، روشنفکر، سپید و سیاه ، زن روز و بسیاری دیگر بود.از ازدواجش با اقبال اخوان دو فرزند به نامهای بابک و بهار به یادگار ماندهاست.
شب ها كه دريا، مي كوفت سر را
بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛
***
شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،
تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛
***
شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،
از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛
***
شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ
در پاي آتش، دل هاي ياران؛
***
شب ها كه بوديم، در غربت دشت
بوي سحر را، چشم انتظاران؛
***
شب ها كه غمناك، با آتش دل،
ره مي سپرديم، در زير باران؛
غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد
چشم ستاره، در روزگاران !
***
اي صبح روشن ! چشم و دل من
روي خوشت را آئينه داران !
بازآ كه پر كرد، چون خنده تو
آفاق شب را، بانگ سواران !
"فریدون مشیری"
لیست دفترهای شعر و گزیده ی شعرهای دیگری از وی در ادامه مطلب...

لندن
پرسه می زنم بر روی خیابان های غصب شده
تا ساحل تایمز به غنیمت رفته
و می بینم شیارهایی بر هر چهره
چون داغی از ناتوانی و اندوه
در هر ضجّه هر مردی
در گریه ی هر کودکی از ترس
در هر صدایی و هر نفرینی
زنجیری بهر ذهن مردم مسخ
می شنوم ناله بخاری پاک کنی
می لرزاند سیاهی کلیساها
اه سرباز بیچاره ای
جاری چو خون از دیواره ی قصر ها
ناله ها بلندتر است اما
بر روی خیابان های شب
نفرین روسپیان جوان
سرازیر می کند اشک نوزادشان
و می رانند نعش کش پیوندهای طاعونیان
"ویلیام بلیک"
متن انگلیسی و توضیحاتی پیرامون شعر در ادامه مطلب...

شب سردی است و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت,
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل,
غم من لیک غمی غمناک است.
سهراب سپهری